Anonymous
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم… .
Anonymous
بیخودی حرص زدیم ، سهممان کم نشود ما خدا را با خود ، سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم ما حقیقتها را ، زیر پا له کردیم
Anonymous
محبت، توری است كه روانها را صید می كند.
Anonymous
اگر ما نتوانیم کسى که مىبینیمش را دوست داشته باشیم ،چگونه مىتوانیم خدا را که نمىتوانیم ببینیمش دوست داشته باشیم؟ مادر ترزا
Anonymous
اگر میخواهیم پیام عاشقانهمان دریافت شود، باید آن را بفرستیم. اگر میخواهیم چراغی را روشن نگه داریم، باید مُدام در آن نفت بریزیم. مادر ترزا
Anonymous
به كسی كه حقیقت را جستجو می كند باور داشته باش و به كسی كه مدعی دستیابی به حقیقت است شك كن.... مخاطبم معلومه......خودت باش نه اونی مه جا واست ردیف میکنه.....شاید یروز واسه توام پهنش کرد..
Anonymous
برهنگی تنها به یك تكه پارچه بستگی ندارد. برهنگی یعنی بی توجهی به انسانیت و شرافت انسانی و شخصیت انسانها.
Anonymous
برای راهنمایی خود به دنبال نوری می رویم که به دست خویش داریم.به هر کجا که بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمی توانی کرد.
Anonymous
زندگي در بردگي شرمندگي است معنــي آزاد بودن زندگــي است ســر كه خـــم گردد به پاي ديگــران بر تن مــــردان بــود بــار گــران بندة حق در جهـــان آزاده اســت مســت وي فارغ زجام و باده است
Anonymous
هم دعـــا کـن گره از کار تو بگشايد عشق هم دعـــا کــــن گره تـازه نيــــفزايـد عشق قـايقي در طلـــب مـــوج بــــه دريـــا پيوست بايـــد از مــــرگ نترســـــيد ،اگـــــر بايد عشق عـاقــبـت راز دلـم را بــــه لبــــانـــش گفتم شايد اين بوسه به نفرت برسد ،شايد عشق شـمع افــــروخــت و پــروانـــــه در آتش گل کرد مـي توان ســـوخت اگــر امـر بفرمايد عشق پيلـه ي عشق مـــن ابــــريشم تنهايي شد شـمع حـق داشت، به پروانه نمي آيد عشق
بازی با کلمات و دِل واژه ...
می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
بازی با کلمات و دِل واژه ...
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم درد بــی عشقــي زجانــم بـرده طاقت ورنه من داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش نـغــمـــههــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی داشتــــم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن عقل را بازارگان کردن ببازار وجود نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان شاخههای خرد خویش از بار، وارون داشتن هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
Anonymous
من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام. عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد. چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.