@♥ღ سکوت زندگی♥ღ این روزها... دستم به نوشتن نمیــــــــــــرود تقصیر من نیست نوک مدادم شکسته است #دلم هم ... ... چه بگویم؟ آن هم شکستـــــــه است!!! این روزها... #زندگی را #سرد سر میکشم طعم #بیهودگــــــــــی میدهد و #اجبار! این روزها... میل و رغبتم را چیزی شبیه به #مرگ جویده است!
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات ،که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
#ایـکاش تــو اون روز بــارونی باهاش هم مسیــر نمیشدم ... ایــکاش اون هم مسیر شــدن امیــد یکی شدنمــون واسه #فــردا نبــــود ... ایکاش #سکــوت و #غرورمون میــذاشت تا #اعتــراف کنیم ب #عشقمــون ... ایکاش ...
چه خبـــر از #دل#تــو ... ؟ #نفسش مثل نفسهاي دل کوچــک مــن ميگيــرد ... ؟ يا به يک خنــده ي #چشمان پــر از #نــاز کسي ميميرد ... ؟ چه خبــــر از دل تــــو ... ؟ دل #مغــــرور تو هم مثــل دل #عاشــق من ميگيــــرد ... ؟
صــدای خنده ی #بــاد مجبــور به سکوتــم کــرد، و در گوشه ی ویرانــه ی #دلــم می نشینم ارام و بی صــدا گریه میکنــم که #متــرسکِ وسط مزرعــه هم احساسش از تــو بیشتر است…… حتی شــاید چشمانش هم از چشمهای تــو بیشتر میفهمند…
“بــــود” تلخ ترین کلمه ای که میشناسم کلمه ای برای ترجمه ی تمام #حسرت#دنیا بـــود یعنی دیگر نیست یعنی تو ماندی و حجم سنگین #تنهایی یعنی تو ماندی و هزار حرف نگفته یعنی تو ماندی و #حسرت یعنی دیواری از جنس سنگ که فاصله ی دستها حفظ شود یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید بـــود یعنی تمام هست هایی که نیست شد یعنی یک جای خالی… #بـــود یعنی دیگر نیست…(!)
این #درد_نــوشت_ها نه دلنشیــن اند نه زیبــــا ... اینها یک مشت حــرف ِ زخــم خــورده ی بغــض دارنــد که نشانی دردناک از یک #عشــق_ناکام دارنــد و تنهــا #مخاطبش غــایب است !!
#غمگینـــم !!!!!! همانند پــرنده یی که به دانــه های روی تــله خیــره شده و به این فکــر میکند که چگونــه #بمیــــرد ... ؟!! گرسنــــه و #آزاد ... یا !!!!! سیــــر و #اسیــــــر ....