از گــذر #زمـان بـدم نمیآد حتی بعضی وقتا #دوستش دارم اما کـاش اونقدر سریـع نمی رفتــن این لحـظه ها... این لحظه هایی که تنمـون سالـمِ و کسـی کـم نیست از جمـع مـا... لحـظه هایی که همـون فــردا روز ٬ بدون شک #حســرتشُ می خورم ...
#گفت : آرزوهایی داشتــم که از همون #بچگـی تو دلـم #حسـرت شد ... از آغـوش ها و بوسـه های #پـــدرانه ای که نصیب دوستـام میشد از جانب پــدراشون و مــن تو زمان #نیــاز طعمشونو تجربــه نکردم و فقط #حسودیــم شد... #اشـک ریختم تـو #خلــوت-خــودم ... پــدری که همه چی بــرام بود ... همه چــی .. میفهمــی؟؟؟ (اما من #نتــونستم آرومش کنم فقط سکــوت کردم #سکوت)
یه #مسیـــرِ ...یه مسیر که پیش رو داری ... #هیچــی ازش نمیدونی اما فقــط اینو میــدونی که #دلــت می خواد این راهــو بــری ... و مهم تــرین چیزی که برای رفتــن این راه مصممت میکنــه #اعتمــاد به نفسیه که گاهــی بدجوری لب پرتــگاهه ... گــاهی #احســاس میکنی #ضعیــف و #رنجــور شــدی ... اما بایــــد بری
#خدايا فقــط تــو را مي خوام.....#بــاور کردم که فقط تويــي سنگ صبــور حــرفام ... مي ترسیــدم از اينکه بهش بگــم دوسش دارم...اون نمــي دونــه که با #دل مــن چی کار کرده...نمي دونه که دلي رو اسيــر خودش کرده... هنــوز باورم نمیشه که دل به اون دادم و اون شــده همه #عشقــم تو #زندگی ...