انقد که راه رفتن ها تقلیدی شده ..
احوال پرسی ها برنامه ریزی شده ..
آدما توی جیب هم جا می مونن ..
یا با پوست تخمه اشتباه گرفته میشن ..
یا مثِ یه آدامس که مزه ش رفته باشه، تُف میشن کفِ خیابون ..
آره، دنیا خیلی شلوغ شده ..
انقد که تو هم دیگه منو نمی شناسی ..
خداییش چندتا آدم مثِ من دیدی ؟!
منتظر ان لحظه که بیایی و بنشینی و برایم بگویی همانی را که سالهاست #قولش را داده ای ..
همان ساعت ها و ثانیه های #دلتنگی و #فراق ..
همان دوری های بی طاقت و همان #دلشوره های شیرین و همان #دوست#داشتن های عجیب و غرق شدنی ..
هنوز هست و هستم ..
دلباخته ی آن #متانت عجیب ..
همان #چشمان#نجیب ..
همان دستهایی که #دستهایم را دوست میداشت ..
همان #قلبی که تکه ی دورافتاده ی قلبم بود ..
همان حجمی که #پر کرد تمام جاهای #خالی را ..
تمام نقطه چین ها را ..
تمام سه نقطه ها را ..
تمام ناتمام ها را ..