هرچند میدانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند میبارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند میدانم
این آسمان ـ هرجا که میبینی ـ
همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.
@H!DeN#نمی دانــــم می دانـــی يا نـــه #چشمانـــم کال انـــد بيـــا نگـــذار يک جفـــت چشـــم کال روی دست هايـــم بمانـــد که تا نديـــدن رسيدنـــت نمی رسنـــد !
می توانستم
پرتره ات را دو هزار بار نقاشی کنم
از هر طرف
و رنگ نگاهت را با هر دیوار خانه ات هماهنگ کنم
می توانستم تکرارت کنم آن قدر در شعر
که مرا کنار بزنند این جماعت
و راه بیفتند
تا تو را پیدا کنند
می توانستم حسادتِ تمام مردان شهر را
بر بیانگیزم
و تمام زنان شهر را
حریص کنم
می توانستم
به خدا ثابت کنم
در خراب شده ای که خلق کرده است
به کوری چشم تمام تاریخ
می شود عاشق شد!
دستتان اما
توی یک کاسه بود!
خواب دیدم توطئه کرده اید
خواب زن چپ نبود مگر؟
یکباره به ما که رسید راست شد!؟
که به صبح نکشیده
توطئه تصویب شده بود
و خرابی ام
خشتی تازه
بر خرابی این خراب شده!