#بایــد می رفت . . . و رفت . . . #مــــردی را می گویــم که هَر نفسش ، نفــس تنــگ ترم می کــرد !!! حالا باید دُوبــاره به بـُزک دِلـداری بدهم . . . حتی اگــــر تا بهار ، هــزار بهار مـانــده باشد !!!
اینکه آدم بہ چنـــد سال قبل برگرده
خوبـــ توى خاطراتش بگرده و یڪ خاطره سوا ڪنـه و
بسپاره بہ دل شکسته ش ،
البته کار راحتى نیستــ.
انگار همین دیروز بود که از اوسط شهریور دلشوره و در عیـن حال ذوق و شوقی عجیبــ بـراى اولیـن روزِ مـدرسہ داشتم،
دلشوره از بابتــ اینکه
روپوش مـدرسہ ام که خیاط می دوختـــ خیلی قشنگــ باشـه!!!
اولیـن روز مـدرسه ام را فراموش نمی کنم
روز اول مهــر با مادرم بہ مـدرسه رفتم،
اولش برایــم جالبــ بـود ツ
فکر مےکردم آدما آنجا دوستــ پیـدا می کننـد و خوانـدن و نوشتـن یاد می گیرن
و هنوز هم نفهمیـدم چرا بعضی هـا روز اول گریه می کردن؟!
هر سال اول مهر یادم مےافتـه که ツ
چنـدین بار در دوران مـدرسه تصمیم کبری گرفتم
که همه ی تکالیفم را تمیز بنویسم ツ
و نقطه های آخر جمله رو با مـداد قرمز بگذارم
امــا این تصمیم نهایتاََ یک هفته عملی میشـد! ツ
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات ،که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
#ایـکاش تــو اون روز بــارونی باهاش هم مسیــر نمیشدم ... ایــکاش اون هم مسیر شــدن امیــد یکی شدنمــون واسه #فــردا نبــــود ... ایکاش #سکــوت و #غرورمون میــذاشت تا #اعتــراف کنیم ب #عشقمــون ... ایکاش ...
چه خبـــر از #دل#تــو ... ؟ #نفسش مثل نفسهاي دل کوچــک مــن ميگيــرد ... ؟ يا به يک خنــده ي #چشمان پــر از #نــاز کسي ميميرد ... ؟ چه خبــــر از دل تــــو ... ؟ دل #مغــــرور تو هم مثــل دل #عاشــق من ميگيــــرد ... ؟
صــدای خنده ی #بــاد مجبــور به سکوتــم کــرد، و در گوشه ی ویرانــه ی #دلــم می نشینم ارام و بی صــدا گریه میکنــم که #متــرسکِ وسط مزرعــه هم احساسش از تــو بیشتر است…… حتی شــاید چشمانش هم از چشمهای تــو بیشتر میفهمند…
“بــــود” تلخ ترین کلمه ای که میشناسم کلمه ای برای ترجمه ی تمام #حسرت#دنیا بـــود یعنی دیگر نیست یعنی تو ماندی و حجم سنگین #تنهایی یعنی تو ماندی و هزار حرف نگفته یعنی تو ماندی و #حسرت یعنی دیواری از جنس سنگ که فاصله ی دستها حفظ شود یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید بـــود یعنی تمام هست هایی که نیست شد یعنی یک جای خالی… #بـــود یعنی دیگر نیست…(!)