داستان رویای دوچــــــــــــرخه چن ساعت اینو نوشتم ...... یادگاری می مونه . . .... داستانی در مورد خودم سال ٍٍ 85/ در 9 دید گاه و 10 نفر تو داستان نقش دارن...
متن داستان در کنار روان بودن جملات که بخاطر قرار گرفتن خوب کلمات کنار هم بوجود اومده وموضوع و اتفاقات داستان رو به گوش و اطلاع خواننده میرسونه برام جالب بود.منم که پدر بداخلاقه ی داستان بودم.. موفق باشی وحید جان.روی هم رفته قشنگ بود...
.............سلام دوستان عزیز و مهربون دنبالر ...............شرمنده که اینروزا خیلی کم میتونم بیام دنبالر .................خواستم به اطلاع دوستا برسونم که مردم مذهبی تبریز یه سنت خوبی که برای روزهای پایانی ماه صفر دارن ، اینه که ، صبح روز بعد آخرین روز ماه صفر ، هنگام اذان صبح میرن به مساجد و امام زاده های شهر با ، دق الباب کردن ؛ مژده به پایان رسیدن ماه صفر رو به بانو فاطمه زهرا میدن و هر حاجتی رو دارن از اون خانوم میخوان ...........معمولاً همه از این درگاه دست پر بر میگردن ..........ایشالا اولیا و اوصیا و معصومین تمام حاجات مارو برآورده کنن................التماس دعا

13 سال و 8 ماه و 3 روز و 21 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 8 ماه و 3 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبل
دمش گرم خیلی کارش درسته
13 سال و 8 ماه و 3 روز و 19 ساعت و 39 دقيقه قبلممد یاد بگیر........نصف اندازه توئه ها
13 سال و 8 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 13 دقيقه قبل
داداش نادر من نیاز ب تقلب نداشتم
معلم میخریدم
با بچه ها پول میذاشتیم سوالا رو می خریدیم
میرفتیم بیس میاوردیم 
13 سال و 8 ماه و 1 روز و 18 ساعت و 4 دقيقه قبل