reza
درون ساندویچی پشت میز خورده شویم ... و بعد یک جا شام و ناهار را بکنیم
reza
با چشم نمیبیند یا راه نمیداند ... هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
reza
مژه سیاهت اَر کرد به خون ما اشارت .. ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
reza
چون عاقبت کارِ جهان نیستی است .. اِنگار که نیستی چو هستی خوش باش
reza
ما ز اسب و اصل افتاده ایم ... ما پیاده ایم ای سواره ها
reza
خدا خود پیتبول و جد و آبادش رو لعنت کنه
reza
دیشب تو کنسرت این خانوم دو سه دقیقه تکنوازی قانون داشت من به ضِرسِ قاطع عرض میکنم کاری که اون دو دقیقه تکنوازی با جماعت حاضر در اونجا کرد رو تکیلای 50 درصد نمیتونه بکنه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....