reza
شرط می بندم هیچکدومتون نمیرید صفحه ویکی پدیای آرشیدوک فرانتس فردیناند رو بخونید .. همچین ورقی ام من
reza
رویای من اینست که سرانجام روزی درهها بالا خواهند آمد و تپهها و کوهها پایین خواهند رفت، ناهمواریها هموار خواهند شد و ناراستیها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست.
reza
تو بُگریزی از پیش یک شُعله خام ... من اِستاده ام تا بسوزم تمام
reza
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من .. که یاد دوست گلستان و لاله زار من است
reza
اگر معایِنِه بینم که قصد جان دارد ... به جان مضایِقه با دوستان نه کار من است
حافظ
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش ..
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 54 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....