reza
مَحمِلِ لیلی از این بادیه چون برق گذشت .. همچنان گردن آهو به تماشاست بُلند
reza
همسایه حافظ می شدم هر وقت میخاست بره بیرون زنگ خونه مارم می زد که داداش بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم
reza
ملت ها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند، کتاب هایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند و تاریخ شان را نیز. بعد کسی دیگر می آید و کتاب های دیگری می نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می دهد و تاریخ دیگری را جعل می کند.
reza
من کشته مرده این خدایان یونانی شدم اصلن نهایت سوء استفاده رو از قدرتشون میکردن.اصن خدا بایدم اینجوری باشه
reza
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق ... برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
reza
برای اینکه به راه خود ایمان داشته باشیم لزومی ندارد ثابت کنیم راه دیگران اشتباه است
reza
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ... چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....