reza
دو تا بدون بلیط و بدون مقصد كه ... میان هدفون قرضی نوار را بكنیم
reza
درون ساندویچی پشت میز خورده شویم ... و بعد یك جا شام و ناهار را بكنیم
reza
غریبه آی غریبه آی غریبه ...
reza
تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن ... اَز زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
reza
خوبی مُردن این است که میتوانی حال دیگران را بدجوری بگیری. بِشاشی به اعصابشان. وقتی برای رفتن به مهمانی بعدازظهر جمعه لباسهای شیک و پیک پشت سر ماشین جلویی توی اتوبان، وسط ترافیک گیر افتادهاند، عکس را میبینند و جوان ناکام با چشمهای وقزده و موهای بلند توی عکس گُه میزند به شب شان
reza
ماه مرداد بي تو مي گذرد ...
reza
تا صبح گريه می کنم در عطر موهايت ... سر را که بالا می کنی من را نمی بينی؟
reza
وقتی همه با من هم عقیده می شوند تازه احساس می کنم اشتباه کرده ام ... اسکار وایلد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 47 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....