reza
در کارگه کوزهگری کردم رای / در پایه چرخ دیدم استاد بپای / میکرد دلیر کوزه را دسته و سر/ از کله پادشاه و از دست گدای
reza
می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی ... ثابت بکن هستم که من ثابت کنم هستی
reza
به ناکجا برسیم از کجا ادامه دهیم ... در ایستگاه سر شب قطار را بکنیم
reza
اِی نسیم سحر آرامگه یار کجاست ... منزل آن مَهِ عاشق کُشِ عیار کجاست
reza
راهَم به قبر و سنگ گرانیت می رسه
reza
ما همیشه دروغ می گفتیم ... گُرگ اینجا تو گله خوابیده
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 59 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....