reza
یادمه تو پادگان یه کتاب میخوندم از ایت الله خمینی درباره اخلاق اسمشُ یادم نیست توش گفته بود که : اگر به یک مردی یه شهر پُر از زن بدن و بهش بگن همه زنا واسه توئه بعد یه مدت پیش خودش میگه بذار برم این شهر بغلی ببینم زنای اونجا چجوری ان
reza
خدایا بابت این شادمانی های گهگاه و بی سبب ممنون
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....