پیامبر اکرم(ص) : اِنَّ هذَا القُرآنَ مَأدَبةَُ اللهِ فَتَعَلمَّوا مَأدَبتََهُ مَا استَطَعتُم . این قرآن ادبستان خداوند است پس تا آنجا که می توانید از این ادبستان بیاموزید.
خواب ، همانند قصه باغ مخوف دوران کودکی من شده که هر لحظه که یادش میکنم هنوز هم میترسم.نمیدانم چگونه در تاریکی شب آرام بگیرم .می ترسم میترسم خوابم ببرد و تو را درخواب ببینم که چگونه بازهم خیانت میکنی و دلشادی ............
هیچی مثل این مساله رو اعصاب نمیره که : با یه نفرخداحافظی کنـیـــــم، بعد هم مسیر بشیــــــم... بعد کنار هم هی راه بریــــــم... بعد سرعتــــمون رو کم و زیاد کنیـــم که بیشتر از این ضایع نشیــم !
هیچ چیز را چشم بسته قبول نکنید ! حتی سخنان بزرگان را... بزرگمهر میگفت: سحرخیز باش تا کامروا شوی... دروغ میگفت... باور نکنید دورو بر ما سحرخیزها یا کله پز شدند یا نانوا...
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: " قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت: "تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟" پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد
خوش به حال غنچه های نیمه باز // بوی باران بوی سبزه بوی خاک // شاخه های شسته باران خورده پاک // آسمان آبی و ابر سپید // برگهای سبز بید // عطر نرگس رقص باد// نغمه شوق پرستو های شاد // خلوت گرم کبوترهای مست // نرم نرمک می رسد اینک بهار // خوش به حال روزگار. همیشه وقت شنیدن این شعر 1 حس و حال خاصی دارم ،هرچند چند سالی میشه از عید خاطره خوبی ندارم و این روزها بلاتکلیفم . اما امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید همراه با خوشحالی و سلامتی .
این روزها ، روزهای خودخواهی های بیشرمانه است ،این روز ها بیشتر به این می اندیشیم چگونه از افکار دیگران بالا رویم و چگونه آرزوهایمان هدف باشند ولی دیگران همچون جاده ای زیرپایمان لگدمال شوند.اما بی خبر از اینکه آرزوهای پیش رو محال و پوچ هستند.



12 سال و 10 ماه و 23 روز و 14 ساعت و 45 دقيقه قبل