از وقتی چشم وا کردم یه کامپیوتر کنارم بود....
قشنگ یادمه ویندوز ش دو هزار بود...یه فتوشاپ داشت یه آ[!]...همین!
با هاش بزرگ شدم تا همین دو سال پیش که جاشو به لب تاب داد با ویندوز هشت...
از همون اول ش از آدم ا دورم کرد...دور ِ دور....
آخرین باری هم که چهار تا آدم دیدم...میتینگ بود....
انتخاب مجدد #دنبالر بعنوان برترین شبکهی اجتماعی به انتخاب کاربران در پنجمین دوره از جشنواره وب ایران (ضمن حفظ رتبهی خود در گروه میکروبلاگ) را به تمامی کاربران، علیالخصوص کاربرانی که با آرای مثبت خود چون همیشه حمایت خود را نشان داده و افتخار دیگری را رقم زدند تبریک گفته و امیدواریم با تلاش تیم مدیریت، تیم توسعه و همچنین حمایتِ اسپانسر جدید و محترم شبکه، علاوه بر ارائهی بهترین امکانات، با مشکل ِ افتِ سرعت که همچنان در حال پیگیری میباشد برای همیشه خداحافظی کنیم! از همراهیتان متشکریم ... [لینک]
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند.
پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم،فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را طر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»