من با صورتی کمرنگ مینویسم / رویا هاشمی
دارم با خودم کلنجار میروم که اول نوشته ام را چطور بنویسم و از کجا بگویم تا کمیدخترانه تر به نظر برسد و تم صورتی اش غلیظ تر باشد؛ اما نمیشود. نمیتوانم صورتی پر رنگ بنویسم، همان طور که هیچ وقت نتوانستم توی دفتر خاطرات دختر بچه های هم سن و سالم طبق یک رسم دخترانه اول نوشته ام را با -به نام تک نوازنده گیتار عشق- شروع کنم یا در پایان نوشته ام به عنوان حسن ختان مثلا برایشان آرزو کنم تا قطار زندگی شان روی ریل های خوشبختی حرکت کند و اگر راه آبی را انتخاب کردند لااقل کشتی زندگی شان روی ساحل خوشبختی لنگر بیندازد.
شاید برای این است که گاهی یادم میرود دختر باشم؛ یادم میرود که کنار همه آرزو های رنگارنگم یکی دو تا آرزوی صورتی دخترانه داشته باشم؛ یادم میرود اگر عروسی دعوت شدم، از دو ماه قبلش دغدغه -چی بپوشم- را داشته باشم، به جای زل زدن مداوم به صفحه مانیتور کمیاز هر انگشتم هنر بریزد، موقع بافتن شال گردن حواسم را جمع کنم تا مهندسی یکی از زیر و یکی از رو را خوب رعایت کنم و مثل یکی از دختر های فامیل هر روز آشپزی های به خانه بر میگردیم را به دقت تماشا کنم.
اما هر چقدر هم که از بی رمق بودن حال و هوا و نداشته های دخترانه ام بگویم و دوروبری هایم هم آنها را تایید کنند، باز هم نهایتا پای دردودل های بقیه سراپا گوش میشوم، مثل تمام دختر های عالم تا دلم گرفت و بغضم امان نداد، چشم هایم زود جایشان را خیس میکنند، اگر توی کوچه خلوت شهر قدم زدم و پشت سرم سایه سنگینی حس کردم، قدم هایم را تندتر میکنم، توی تاکسی هر قدر مرد کنار دستم گل و گشاد تر نشت، من خودم را بیشتر مچاله میکنم و مثل تمام دختر های عالم همه چیز را مادرانه بزرگ میکنم؛ حالا میخواهد عروسک مخملی دوران کودکی ام باشد یا آرزو های قد و نیمقد دوران نوجوانی ام.
همه ی این ها یعنی هر قدر هم در دنیای خودم غرق شوم و از یادم برود دختر باشم اما تهش تم صورتی وجودم کار خودش را میکند و من دختر میشوم؛ حالا هر قدر که میخواهد کمرنگ باشد.