ببخش بر من ای دوست . . . راهی سفر #حجم . . . ببخش بر من گناهم را . . . بدان من شرمنده تو هستم دوســـتای عـزیزم ســال ِ نو پیشـاپیش بر شمـآ مبارک اُمیدوارم سـآل خوبی داشتــه بـاشین حـلال کـنین اگه بدی یا خوبی ازم دیدین
پشنهاد . . . . . برای #حفظ-حریم-شخصی که باعث گلایه بعضیا شده بود؛ دوباره #همه-ارسالها رو به داشبورد اضافه کنید . . . . اما یه #تیک "عدم نمایش در همه ارسالها" به پست ارسالی اضافه کنید تا اونایی که دوست ندارن پستشون نمایش داده نشه . . . . . برای جلوگیری از #ارسالهای-کپی-پیستی-رگباری، تنها #آخرین-پست هر کاربر توی برگه #همه-ارسالها نشون داده بشه تا با ریفرش دوباره صفحه فقط شاهد یک پست باشیم . . . . . در اون صورت کاربر خودش تصمیم میگیره به صفحه پست ارسال شده بره یا نه . . . . . من هنوز برگه همه ارسالها رو #تریبون خوبی برای تبلیغ یا شناخت و تشخیص به قول خودم #خودنویسا و #روان-نویسا می دونم . . . . . این زحمت انتخاب رو کم می کنه و احتیاج به دنبال کردن چشم بسته و بدون شناخت رو از بین می بره . . . . . امیدوارم انتقادها دیده بشه . . . . . همونطور که گفتم؛ مطلق دیدن یه آفته. . . . . اینکه بگیم تصمیم جدید بی ایراد و بدون نیاز به تبصره هست، نادیده گرفتن دیدگاه دیگرانه. . . . . این همه طنز گفته شد در تقبیح #کپی-کردن، حالا لطفا این تلاشی که براش وقت و جدیت گذاشته شده رو جدی بگیرید
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند.
پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم،فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را طر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»