دلم برات تنگ شده هیچوقت ندیدمت.........اما بابا میگه وقتی دیدت نتونسته جلوی اشکشو بگیره...........میگه بخاطر تو و عشق شاد کردنت رفته جبهه............دلم برا خودم میسوزه که ندیدمت.......اما خودمونیم بیشتر دلم برا بابا میسوزه که 8سال به عشقت رفت الانم اونجور که میخواسته نشده هیچی..............دلم برا مامان میسوزه که تو عملیات مرصاد بی خبر از بابا بوده و یکی بهش حتی خبر داده بوده که دیگه مردت زنده نیست.........آه دلم...............
در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20 ليتري آب در دستان استخوانياش بود. يكي از دبهها تركش خورده و سوراخ شده بود ولي دبه ديگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كرديم، با وجود اينكه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجي سقا ميگذشت، آب آن دبه بسيار گوارا و خنك بود.
سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند، گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید. می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد. - خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه. موقع عملیات كه شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد. به مسئول پنجاه ساله ای كه می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم: شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید یا غنچه تازه شكفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت: حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت.