٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
قصه از اونجا شروع شد که گفت: اگه دوسم داری ثابت کن. گفتم: چه جوری؟ گفت: رگتو بزن. رگمو زدم و وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم، گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی گفتم: گرفتی ما رو اسکـــــــــــل؟؟؟
٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
بعضیا ب زور میخوان عاشق بشن ...... عشق زوری که نیش !!!!
٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت . زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم
٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
همیشه ذره ای حقیقت؛ پشت هر "فقط یه شوخی بود" کمی کنجکاوی؛ پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات؛ پشت "به من چه اصلاً" مقداری خِرَد؛ پشت "چه می دونم" و اندکی درد؛ پشت "اشکال نداره" وجود دارد ...! شک نکن ...