نخسیتن باری که دیدمش همینطور خمیده جلوی ساختمان شهرداری خودکار میفروخت. شنیده بودم که هست. ندیده بودمش. زیر لب آرام میگفت "4 تا خودکار میدم هزار تومن".دست به جیب شدم اما یادم آمد که چرا از خانه تا آنجا پیاده آمدم. میان همهمه ی مردم شهر بغضم ترکید، چشمانم خیس شد. نه برای اینکه هیچ پولی نداشتم از او خودکار بخرم. دلیل بغض من جیب خالی ام نبود. دلیل اشکهایم مردمی بودند که بی تفاوت می گذشتند. تو گویی قامت خمیده اش را نمی بینند. نمی بینند که خودکارهایش زمین می افتد و هر بار به سختی جمعشان میکند. آن روز هرچه ماندم کسی از او خودکار نخرید. رفتم. دوباره آمدم. این بار خریدم. یک خودکار که مدت هاست شعرهایم را با آن مینویسم. شاید روزی در آهنگ هایم از او هم نوشتم و خواندم. شاید هم روزی تندیس برنزی اش رو جلوی ساختمان شهرداری دیدم! تندیسی که نماد کار باشد . . .
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^ بعضیا یه عمر تلاش می کنن تا یه لحضه خاطره ی خوب بسازن و بعضیا توی یه لحظه یه عمر خاطره ی خوب از خودشون بجا میزارن ! اینقدر دوسش دارم که حد نداره و اینقدر ازتون ممنونم که حتی نمیدونم چطور باید به خاطرش ازتون تشکر کنم ! امیدوارم هر روز به همون اندازه که من از دیدن این نقاشی خوشحال شدم خوشحال باشید و هر روز دیگران همین قدر زیبا و ناگهانی سوپرایزتون کنن
من اهل نفرین نیستم ولی در مورد شکستن دلم و اشکم ریختن شکی ندارم و میدونم خدا خودش هیچ وقت بی جوابش نمیزاره انقدرم محکمم که دوس دارم خودم به چشم ببینم چطوری خورد میشه
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 19 دقيقه قبل(س.الف.ث)