امیرخـــــان *(خانِ خاند...
وقتی این پایینی..... اون بالا خیلــــــــــــی واست بالاســــــــــــــــــــت...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
شمام بچگی تو دستشویی دور مورچه ها آب می ریختین زندانی شن بعد نجاتشون می دادین که قدر زندگیشونو بهتر بدونن؟ شمام هنوز این کارو می کنین؟
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
+لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا.. -حاضر +ادسن آرانتس دنا سمنتو… -حاضر +مانوئل فرانسیسکو دوس سانتوز… +مانوئل فرانسیسکو دوس سانتوز…؟!! -آقا مانوئل فرانسیسکو دوس سانتوز نیومده غایبه +آنتونیو دی اولیورا فیلهو -حاضر +رونالدو ده آسیس موریرا -حاضر … … خوب لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا پاشو بیاد درس جواب بده دیریریرینگ زنگ خورد!
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
آنقدر رسم وفا مرده که ترسم روزی لیلی اگر زنده شود یادی ز مجنون نکند...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
يكي از فانتزيام اينه كه يه پيرمرد پودار تصادف كنه من برسونمش بيمارستان و نجاتش بدم اونم با بچه هاش مشكل داشته باشه تمام زندگيش به نام من بزنه و بميره .وقتي بچه هاش منو پيدا ميكنن كه پولا بگيرن همه چيز بندازم جلوشون بگم برداريد نامردها اوني كه با ارزش بود پدرتون بود...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
درکوچه های تنهایی قدم میگذارم صدای قدم هایم درکوچه می پیچدصدای آشنایی مرامی خواندگام هایم را آرامتربرمیدارم به دنبال صدامی روم درمیانه ی راه به کودکی برمی خورم که گریه می کندکودک رادرآغوش می گیرم وآرامش می کنم. به صورت کودک خیره می شوم به یادکودکی های خودم می افتم که چه قدرآرام وبی صدامی خوابیدم وخواب های کودکانه می دیدم چه زیباست لحظه ای که حس می کنی کودکی های خودت دقیقادرمقابل صورتت است وچه آرام خوابیده است. بادیدن کودکی خودسرعت زمان راحس کردم کاش قدرثانیه های ازدست رفته رازودترمی دانستم کاش....
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی، بدان که تنها نیستی !
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
سلام بهار خانم تولدتون مبـــــــــــــــــــارک...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
تو عروسی نشسته بودم یه بچه 3 ، 4 ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
یکی از معضلات بچگیم این بود که
چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتون
که اشکاشون به دو طرف پرت میشد گریه کنم !