ऌђдπįऌ
قلبم گرفت عزیزم از بس که بی وفایی تنگ غروب گم شد الماس آشنایی خواستی ردم کنی تو یک جوری که نفهمم یک لحظه باورم شد که من چقدر نفهمم
ऌђдπįऌ
دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من گفت:
تو را چه به عشق. . .
گفتم چرا؟
گفت تو خوابی و عشقت در آغوش دیگریست . . .
لبخندی زدم و گفتم :
خدایا این مخلوق توست . . .
شاید تو خوابی که خبر از رسم دنیایت نداری . . .
ऌђдπįऌ
باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم … ”
ऌђдπįऌ
تو آنقدر از هرزه ها دوستت دارم شنیده ای که عاشقانه های من برایت گزافه ای بیش نبود...
ऌђдπįऌ
دنیا ! بازی هایت را سرم درآوردی ! گرفتنی ها را گرفتی ! دادنی ها را ندادی ! حسرت ها را کاشتی ! زخم ها را زدی ! دیگر بس است چون چیزی نمانده ، بگذار بخوابم . . . محتاج یک خواب بی بیدارم !
ऌђдπįऌ
ده نفـر یـه آدم و میخـوان ، آدمِ درگیـرِ نفـر یازدهـمــه که نمیخـوادش...
ऌђдπįऌ
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ... دیگه نمی تونن مثل قبل دوست باشن.... چون به قلب همدیگه زخم زدن... نمی تونن دشمن همدیگه باشن... چون زمانی عاشق بودن... تنها می تونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن....
ऌђдπįऌ
دنـیـایـــِ مـَجـازی" شـلـوغ تـریـن سـرزمـیـنِ تـنـهـایـی استـــ... بـا هـمـه کَس هستـی و بـا هیــچ کـَس نـیـسـتـی !!!...