پرنده خارزار=كالين مك كالو
دزيره
بر باد رفته
اسكارلت
غرور و تعصب
جين اير=اگه اشتباه نكنم دافنه دوموريه بود!
سينوهه
ماموريت در تهران
سايه هاي بدگماني=مارتين....نمي دونم چي چي)
با تو شايد(كالين مك كالو)
همه شون خارجين( اسم مشابهشون هست)
صد سال تنهایی از بزرگ ترین رمان های دنیاست... فوق العادست این کتاب
البته
ابله =داستایوفسکی
تسخیر شدگان =داستایوفسکی
هم از کتابای مورد علاقه ی من هستن ولی جحمشون زیاده شاید pdf سخت باشه خوندنشون
شرلوک هلمز و دکتر واتسون در سفر بودند و شب را باید در خارج از شهر میگذراندند. آنان پس از خوردن شام به چادرشان رفتند و خوابیدند.
چند ساعت بعد هلمز بیدار شد و با زدن آرنج به پهلوی دوست وفادارش او را بیدار کرد و گفت:
واتسون به آسمان نگاه کن و بگو چه میبینی؟
واتسون: میلیونها میلیون ستاره میبینم.
هلمز: دیدن این همه ستاره به توچه میگوید؟
واتسون پس از کمی تفکر گفت: از جنبه اخترشناسی به من می گوید که میلیونها کهکشان و میلیاردها سیاره در جهان وجود دارد. از نظر طالعبینی به من میگوید که زحل در برج اسد است.
از نظر زمانسنجی استنتاج بنده این است که ساعت تقریبا 3 و ربع است. از جنبه الهیات میبینم که خداوند قادر متعال است وما حقیر و ناچیزیم. از نظر هواشناسی هم حدس میزنم که فردا روز قشنگی خواهد بود. به نظر شما ستارهها چه میگوید؟
هلمز گفت: واتسون کم عقل! دزدها چادرمان را دزدیدهاند!
میهمان خاكستر سیگارش را ریخت توی جاسیگاری . جاسیگاری نقره اصل بود به شكل سر اسب با خطوط طلا كاری شده اطراف یالش . از جا سیگاری خوشش آمد و گذاشت توی جیبش .
روی میز یك كوزه قدیمی پر از نقش و نگار های عجیب بود . حدس زد كه باید مربوط به دوره سوم زمین شناسی باشد . كمی براندازش كرد اما چون از كوزه خیلی خوشش آمده بود آن را هم گذاشت توی جیبش .
میزبان آمد و از اینكه دیر كرده عذر خواهی كرد . سینی قهوه را روی میز گذاشت و توضیح داد كه مستخدمش به مرخصی رفته . اما قبل از اینكه بنشیند تلفن زنگ زد . به سرسرای عمومی رفت .
در این فاصله میهمان از دو مجسمه چینی كنار شومینه ،ساعت كریستال روی میز و تابلوی نقاشی روی دیوار كه امضای ونگوگ را داشت هم خوشش آمد .
صدای میزبان هنوز از سراسری عمومی می آمد كه با تلفن صحبت می كرد . میهمان از فرصت استفاده كرد و نگاهی به سالن موسیقی انداخت . پیانوی كنار سالن توجهش را جلب كرد . قسمتی از قطعه مورد علاقه اش را نواخت و از صدای شفاف پیانو هم خیلی خوشش آمد .
وقتی صحبت میزبان تمام شد برگشت و قهوه را هر چند كمی سرد شده بود به اتفاق میهمان نوشید .
میهمان هنگام رفتن به خاطر قول مساعدی كه میزبان در رابطه با كمك های مالی به او داده بود تشكر كرد و ادامه داد كه حاضر است هر كاری برای جبرانش انجام دهد .
میزبان هم لبخندی زد و گفت بهتر است اصلا صحبتش رانكند و بعد مثل یك دوست قدیمی صمیمانه با او دست داد .
میهمان دوباره تشكر كرد و چون خیلی از میزبان خوشش آمده بود او را هم گذاشت توی جیبش
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کار نداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟
پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟
طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعا به وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریه کردند.
پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم !
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست كشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید كه چند قدم آن طرفتر، یك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم كرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را كه برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!»
پیرزن كه به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالیگفت: «الهی فدات بشم مادر!»
امّا هنوز جملهی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و این داستان، درس عبرتی شد برای آنها كه زیادی تعارف میكنند!