كفش هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: یابو!
آشنا بود انگار
چه صدای خوفی!
مثل یك عربده بود
مثل كابوس طلبكار
و صاحبخانه
من به اندازه یك برج، دلم می گیرد
وقتی می بینم
كه سیامك- پسر همسایه-
پرشیا می راند
با وجود اینكه
ماست را می ماند!
و هم اینك جیبم
كه به اندازه لیوان سیاست خالی ست
خنده اش می گیرد
می شكوفد درزش!
و بیاریم سمسار
ببرد این همه مبل
ببرد این همه فرش
---
خانه را باید شست
جور دیگر باید زیست
خانه باید خود باد
خانه باید خود باران باشد!
آن زمان است كه تو می بینی
ماه می آید پایین
می رسد دست به سقف ملكوت!
ملك الموت كجاست؟
كفش هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: یابو!
روز تولد
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
*****
روز زن
1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
*******
روز مرد
1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)
........ .....روز بعد از تولد بچه
1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)
******
40 سال بعد
1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم
******
2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه
*****
وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید
*****
اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته ی مسول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))
2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن
1- یک خانه قدیمی و کلنگی که در ابعاد 60 متری باشد و هر لحظه احتمال تخریب وجود داشته باشد را پیدا کنید ، بهتر است مربوط به دوره ساسانی باشد .
2- میز و نیمکت های شکسته خواجه قاصد از مکتب داران مظفرالدین شاه را از سراسر کشور جمع آوری کنید و به یکدیگر بچسبانید
۳- تعدادی از معلم هایی که دیروز مدرک گرفته اند و عده ای از سالخوردگان که رو به موت هستند را به عنوان اساتید برجسته معرفی و استخدام کنید .
1- یک خانه قدیمی و کلنگی که در ابعاد 60 متری باشد و هر لحظه احتمال تخریب وجود داشته باشد را پیدا کنید ، بهتر است مربوط به دوره ساسانی باشد .
2- میز و نیمکت های شکسته خواجه قاصد از مکتب داران مظفرالدین شاه را از سراسر کشور جمع آوری کنید و به یکدیگر بچسبانید
۳- تعدادی از معلم هایی که دیروز مدرک گرفته اند و عده ای از سالخوردگان که رو به موت هستند را به عنوان اساتید برجسته معرفی و استخدام کنید .
۴- پوشیدن هر نوع لباس چسبان ممنوع است لباس ها باید آویزان باشد..بهتر است چند سایز بزرگتر از خودشان لباس بخرند .
۵- سعی کنید هفته ای 36 بار تست و امتحان برگزار کنید تا تمام بچه ها را از درس و مشق ذله کنید اگر هم نمره کم آوردند براشون معلم اختصاصی بزارین .
۶- هر ماه انجمن اولیا بگذارید و از فعالیت ها و اهداف بلند خودتان آنقدر بگویید که کف کنند و مطمئن شوند که بهترین مکان برای ذله کردن فرزندان همین جا است .
۷- سعی کنید دانش آموزان روپوش تمیز و ناخن های کوتاه و موهای مرتب داشته باشند ...روزی دو بار آن را چک کنید زیرا در غیر این صورت در کنکور قبول نمیشوند .
۸-روی یکی از خر خون های مدرسه کار کنید که در کنکور قبول شود بعد اسم طرف را روی در و دیوار بزنید که مردم فکر کنند گردن رستم رو شکونده .
۹- در صورتی که کسی از دانش آموزتان در مورد مدرسه نظر خواهی کرد و او جواب ..... را داد مطمئن باشید که بهترین مدرسه غیر انتفایی را دارید
ترم پنجم: خواب- بیداری- خونه- سیگار- بی حوصلگی- زغال خوب- تبدیل شدن به یك رفیق ناباب برای بقیه- خواب- بیداری- خونه- بی حوصلگی- ذغال خوب- خواب ... خواب ... خواب ... خواب ... – نه انگار بیدار بشو نیست، مرده!!- از مرده شور خونه تلفن به مامان:"بیاین،بچه تون رو ببرین!"
و اینگونه بود كه این دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود ... البته از زندگی!!
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید.
از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریهای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پیدرپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیكردم!
این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب میبردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ میخورد. هر صفحهای از كتاب را كه باز میگردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من میپرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یكی از ورقهها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم از نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین برمیداشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این كه گمشدهاش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر میكرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجیاش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه!
یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرك كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام!
كسی سوالی نداره؟