هر اومدنی , یه رفتنی داره دیگه ولی این رفتن دیگه بر گشتنی نداره نگی نگفتی 90 ِ عزیز ! قرار داد ِشما فسخ شد !!! برو اونجا که نادر رفت ... . . وقتی اومدی چقدر جو افراط گرایانه شادی دادیم... ( عینهو غربتی ها ) نمیدونستیم میخوای چه بی ناموسی ای راه بندازی ... نمیدونستیم چقدر جوون رو با خودت میخوای ببری ... ( میخوام الان از عذاب وجدان بمیری ) نمیدونستیم چه کلاهی داری سرمون میذاری نمیدونستیم چی کار میخوای باهامون بکنی نمیدونستیم میخوای گول بمالی سرمون که نمیدونستیم حرفات حرف نیست نمیدونستیم کلاً اومدی که ... اومده باشی . . ما هیچی نمیدونستیم ! تو هم نامردی نکردی !هیچی نگفتی یکی طلبت . . . اِنی وی ... داری میری ... یه لطفی کن پشت سرت رو نگاه نکن اون در آهنی رو هم پشت سرت ببند ! من بیام قفلش کنم . . سه شنبه آخرای اسفند90 ! شیخ نوشت (سال نو پیشاپیش مبارکیو)
خدایا! نمی دانم هنوز این روزگار است که آدم ها را عوض می کند یا آدم ها خودشان تغییر می کنند. شاید هم آنها روزگار را تغییر می دهند و برای همین روزگار بعضی ها تغییر می کند!