•°o SคNคz,cute girl o°•
توسط موبایل
من اينجا هنوز احساس غريبي و غربت ميکنم...
امیر کریمی
یه شب قرار بود با دوستام بریم بیرون. به همسرم گفتم من ساعت 12 خونه هستم. قول میدم. اون شب نفهمیدم چه جوری وقت گذشت مشروب هم خورده بودم ساعت 3 بود که رسیدم خونه. همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد: کوکو...کوکو....کوکو یهو یادم افتاد همسرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم 9 دفعه دیگه گفتم: کوکو کوکو....کوکو.............کوکو خیلی به خودم افتخار کردم که این راه حل رو پیدا کرده بودم در این حالت مستی.. 3 تا ساعت 9 تام من میشه ساعت 12 صبح روز بعد همسرم پرسید چه ساعتی اومدی دیشب؟ گفتم 12 اومدم. اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد. بعدش گفت: ما یه ساعت نو لازم داریم. پرسیدم: چرا؟ گفت: آخه دیشب ساعت 3 دفعه گفت کوکو...کوکو..کوکو...بعد اه 4تا کوکوی دیگه کرد. بعدش گلوشو صاف کرد 3تا کوکوی دیگه. بعد خندید 2 تا کوکوی دیگه.آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین و...