بهترین اعتراف زندگیمو همین الاااااااااااااااااااان گرفتمداداش گرامی اعتراف کرد وقتی من نیسم خونه خیلی سوت و کورنمیدونین چه قیافه ای داشت وقتی اعتراف میکردانگار داشتن آب داغ میریختن تو سرش!!!!!
داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد...
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی!
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی