از قول پروفسور حسابی نقل شده است ؛ روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد! .............
تو مسابقه اسبدوانی یه نفر همه دارو ندارشو که حدود 100هزار دلار میشده روی اسب شماره 28 شرطبندی كرد و اتفاقا برنده 5 میلیون دلار شد.......... مسئول برگزاری مسابقه از او پرسید: چطور این همه پول رو روی اسب شماره 28 شرطبندی كردی؟............گفت: دیشب خواب دیدم كه دائما جلوی چشمم یك عدد 6 و یك عدد 8 میآد........ مسئول برگزاری پرسید: 6 و 8 چه ربطی به 28 داره؟.......... یارو گفت: مگه شیش هشت تا 28 تا نمیشه؟ ..................
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
منبع:کیمیای سعادت
موضوع:نامه ای به خدا ..........اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه ي مروي تهران بود و بسيار بسيار آدم فقيري بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دوروبر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي آشغال هاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.................دیدگاه
«هيچ موجودزنده اي نيست الا اينکه روزي او بر عهده ي من است.»من هم جنبنده اي هستم از جنبندگان شما روي زمين.
در جاي ديگر از قران فرموده ايد :
"ان الله لا يخلف الميعاد"
مسلما خدا خلف وعده نميکند.
بنابراين اينجانب به جيزهاي زير نياز دارم :
۱ - همسري زيبا ومتدين
۲ - خانه اي وسيع
۳ - يک خادم
۴ - يک کالسکه و سورچي
۵ - يک باغ
۶ - مقداري پول براي تجارت
۷ - لطفا بعد از هماهنگي به من اطلاع دهيد.
مدرسه مروي-حجره ي شماره ي ۱۶- نظرعلي طالقاني
نظرعلي بعد از نوشتن .....
نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ مي گويد،مسجد خانه ي خداست.پس بهتره بگذارمش توي مسجد. مي رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در يک سوراخ قايم ميکنه و با خودش ميگه: حتما خدا پيداش ميکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد مي ذاره. صبح جمعه ناصرالدين شاه با درباري ها مي خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوي مسجد مي گذشته، از آن جا که به قول پروين اعتصامي
"نقش هستي نقشي از ايوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا يک بادتندي شروع به وزيدن مي کنه نامه ي نظرعلي را روي پاي ناصرالدين شاه مي اندازه. ناصرالدين شاه نامه را مي خواند و دستور مي دهد که کاروان به کاخ برگردد. او يک پيک به مدرسه ي مروي مي فرستد، و نظرعلي را به کاخ فرا مي خواند. وقتي نظرعلي را به کاخ آوردند ،دستور مي دهد همه وزايش جمع شوند و مي گويد: نامه اي که براي خدا نوشته بودند،ايشان به ما حواله فرمودند .پس ما بايد انجامش دهيم. و دستور مي دهد همه ي خواسته هاي نظرعلي يک به يک اجراء شود .
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یه "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟
بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
با وعده شیرین بابا خوابید.
صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند.
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای
می نوشت .......
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟.......
درباره ی من می نویسید ؟.....
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به
نوه اش گفت :.........
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم
مدادی است که با آن می نویسم ........
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد
شوی .......
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .........
-
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام ......
- بستگی داره چطور به
آن نگاه کنی ..... در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر
عمرت با آرامش زندگی می کنی ......
صفت اول :......
می توانی کارهای بزرگ کنی
اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند ........
اسم
این دست خداست .............
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد ..........
صفت
دوم :........
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.........
. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .........
پس........
بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان
بهتری شوی ........
صفت سوم :.......
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک
اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .......
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی
نیست ......... در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.........
صفت
چهارم :......
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ،...... زغالی اهمیت دارد که داخل چوب
است ..........
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است ..........
صفت پنجم :...........
همیشه
اثری از خود به جا می گذارد ..........
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا
می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ..........
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای ناهموار و ناموزونش،خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت.بودنش را هم.کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست.کلاغ غمگین بود و با خودش گفتکاش خدا این لکه ی زشت را از هستی می زدود.)پس بال هایش را بست و دیگر اواز نخواند.
خدا گفتعزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست.اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند.)
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفتتو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند.و زیبایی ات را بنویس.اگر تو نباشی.آبی من چیزی کم خواهد داشت.خودت را از آسمانم دریغ نکن.)
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت(بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهی ات را و خواندنت را.)
.کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
می گفت: «نترس بانو!».........
من میگویم بترس!.........
بترس از مردهایی که همه جای خانه شان دستمال کاغذی پیدا می شود........ بترس از مردهایی که انگشت های نوازشگرشان پستی و بلندی های بدن ات را هنرمندانه پیدا می کنند......بترس از مردانی که روی تخت خوابشان موی زنهای مختلف پیدا میکنی!....... بترس از مردهایی که آدامس کبالت توی داشبرد ماشینشان،یا طبقه سوم کتابخانه شان پیدا می شو.........د. بترس از مردهایی که فرق Always و Alldays را می دانند. ......بترس .........از مرد هایی که برای هر مناسبتی یک حولهی نو از توی کمدشان بیرون میآورند......... بترس از مردهایی که روبه روی تو نشسسته اند،.... پشت میزشان،....... یکهو بلند میشوند، ...میآیند و از بالای سرت،... دارت ها را از روی صفحه بر میدارند...، برمیگردند پشت میزشان..... و یکی یکی دارت ها پرت میکنند........ با آرامش. .......به طرف صفحه ای که بالای سر تو آویزان است. .....و... البته همیشه به هدف میزنند....... بترس از مردهایی که میدانند کِی بگویند:...... « جان... جانم...» ....بترس از مردهایی که با خودشان فکر میکنن......د:« این حلقهی سیاه چیه دور چشماش...»...... و میگوین.....د:« تو چشمات سایه وخط چشم پر رنگی خورده ها بانو!»....... بترس از مردهایی که میدانند گاهی باید برایت عاشقانه بنوازند........ و گاهی «یه شب مهتاب» شاملو را بخوانند!........ بترس از مردهایی که حواسشان جمع است.......،خیلی جمع است...........، آنقدر که وقتی در یک روزِ خاص.....، میآیند دیدن ات......، سرخ میشوی..... از شرم و از لذت.......بانو او کارش را بلد است ......به همه اینگونه است...... ساده نباش........برای او مهم نیست جه شکل و شمایلی...... برای او همین مهم است که زن هستی......... بترس از مردهایی که کنارشان فکر میکنی زیباترینی، .......بهترینی....... که وقتی هستند......، فکر میکنی زندگی شاید چیز دلنشینی باشد........ اما نیست"......... لاقل بانو تشخیص بده این بار به خاطر خدا تشخیص بده که این همانی نیست که باید برای همیشه باشد...........