~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
میخواهم زندگی را از نو بنویسم تو سرآغاز پایانی ام باشی با تو معنا شوم زندگی بدون تو چه بود؟
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
لعنتی هـَرچــه داشتــَم رو کـَردَمـ ! امــاتــو... اســیر نشــدی... سیــر شــدی!
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
نصیحت پدرانه یک لر به بچه در شب امتحان : امشو بشین به گهی بخور ، تا فردا یه انی بشی ! تا توی یه طویله ای رات بدن !!!
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
لره میخواسته آتش نشان بشه توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره و اون اطراف آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
“… آری، در این بازار، سوداگری را شیوهای دیگر است، و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا، که همسایهی دیوار به دیوار جنون است! و چه میگویم؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانهی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره میافتد و مثل موم نرماش میکند، و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش میسازد. و وای که چه شورانگیز و عظیم است عشق و ایمان! و دریغ که فهمهای خو کرده به اندکها و آلوده به پلیدیها، آن را به زن و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنائت زور و… و بالاخره به دنیا و به زندگیاش آغشتهاند! و دریغ! و دریغ که کسی در همهی عالم نمیداند که چه میگویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان میشناسند. که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از اینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم، با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به “بودن” نیالوده است، که اگر جامهی وجود