~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............ و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم و گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستند !!! و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنند !!!
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
به سلامتیه خودمون ؛ که همیشه اونی شدیم که بقیه میخوان ولی ….. هیچکس اونی نشد ک ما میخوایم
~¤۩©◄Hossein►©۩¤~
عشق بازی کار فرهاد است و بس / دل به شیرین داد و دیگر هیچکس / مهر امروزی فریبی بیش نیست / مانده ام حیران که اصل عشق چیست ؟