@♥ღ سکوت زندگی♥ღ یه روز مسابقه میذارن بین علیرضا و @داداِ جوجو و شادی @ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ به هر کدوم یه کامیون موز میدن با یه میمون ..... میگن ببینیم کی میتونه میمونو به حرف بیاره ...شادی همه ی موز و میده به میمون ،میمون حرف نمیزنه ...... دادا نصف موز ها رو خودش میخوره بقیشو میده به میمون .....،میمونه حرف نمیزنه. علیرضا شروع میکنه به خوردن موزها...میمونه هی منتظر میشینه میبینه نه یارو همه ی موزها رو خورد موز آخری رو که بر میداره میمونه میگه جون مادرت اون یدونه رو بده به من
مــــــــــــــیروم اما نمیپرسم ز خویش !!! ره کجــــــــــــــــ ا... منزل کجـــــــــــــــ ا..... مقصود چیســتــــــــــ ؟؟؟ ؟؟؟!!!! او چو در من مرد ناگه هرچه بود درنگ هم حالتی دیگر گرفتــــــــــ گویا شب با دو دستـــــــــ سرد خویش روح بی تاب مرا از بر گرفـــتــــــــــــ
یادت باشد دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش حواست باشد ؛ دل شکسته ، گوشههایش تیز است. مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین، مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود... صبور باش و ساکت ...
وقتــــے تمــــام اِحســــاس دلتَنـــگیتــــ را با یکــــــ "بهـــ من چــــه" پاســــخ میگیــــرے ... بـــــه کســـــے چــــه که تو چقـــــدر تنهایـــــے
اگرم سر نزنه ......
13 سال و 22 روز و 16 ساعت و 20 دقيقه قبلیا دیگه براش مهم نیستی !
یا اینکه تو اولویت بندیش اومدی سطوح پایین !
یا اینکه سرش شلوغه !
که ما همون آخری رو فرض می کنیم
ایول داری....
12 سال و 11 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 19 دقيقه قبلمَـن کهِ هَمیشه ِ بِت سَر می زَنَم
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 11 ساعت و 41 دقيقه قبلمرسی روزیتا ..ممنونم از محبتت ...
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 11 ساعت و 38 دقيقه قبل