فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
استاد من، برادر من، عزيز من، بي نامووووس. بي شعوري که نمره ي منو کم دادي به اين اعتراض گوش کن. يه دختر هشت ساله اين اعتراض رو واست فرستاده. من که اينجا سنگ خودمو به سينه نمي زنم. من که دنبال نمره نيستم که. من که نمي خوام 20 شم که. من فوق فوقش 19 بهم بدي راضيم. خو عوضي که نمره منو کم دادي ... کجا بودم؟؟! اين نمره ي منو ببين. نمره رو ببين. خاک تو سرت با اين نمره دادنت... جيگرطلا مگه من قرار نبود بهم بيست بدي
ســـلـــــــامـــــــ به آقا هادی
15 سال و 6 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبلسلام هادی جان...
15 سال و 6 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 35 دقيقه قبلسلام
15 سال و 6 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 35 دقيقه قبلسلام..
15 سال و 6 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 34 دقيقه قبلسلام به روی ماه همتون





15 سال و 6 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 33 دقيقه قبل