Galaxy
زمین در مدار چرخش هایش دلش جای گیر است و گرنه هیچ احمقی اینگونه بیهوده نمی چرخد ...
حامد
کودکان کار پشت چراغ های شهر سبز مانده اند.
هذيان با آيينه
آخ اگه می شد اسباب اثاثیه رو جمع می کردم از این کره خاکی ؛ میرفتم تووی یه کره خاکی تر
حامد
رابطه نا مشروع کتری و قوری را که دیدیم جوش آوردیم
هذيان با آيينه
هر شب در خواب هایم با من می آیی در جاده هایی که هرگز خوابش را هم نمی دیدی ...
حامد
کالسکه کودکی من کجا جا ماند که سال ها سوار بر خر شیطان جا به جایم میکنند ...
هذيان با آيينه
سر سختی دستان من تاب لطافت دستانت را ندارد یا نرمم کن یا سر سخت شو
حامد
گاهی یک نقطه در انتهایی یک سکوت یعنی اینکه تمام شد. و تو برو دوباره از سر خط فریاد را شروع کن ...
حامد
و من همیشه از کسانی ترسیده ام که به من گفتند : از خدا بترس !
حامد
گاهی فاجعه هایی ما را نابود میکند درست همان کسی که پروازت میدهد شکارت میکند.
حامد
خرَد، تا به زنان میرسد… نامش میشود مکر … و مکر، تا به مردان میرسد… نامش میشود… عقل…
حامد
کسانی هستند که از خودمان می رنجانیم؛ مثل ساعت هایی که صبح، دلسوزانه زنگ می زنند؛ و در میانِ خواب و بیداری، بر سرشان می کوبیم؛ بعد می فهمیم که خیلی دیر شده ...!
حامد
می گویند، پسری در خانه خیلی شلوغ کاری کرده بود. همه ی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید، امروز اوضاع خیلی بی ریخت است، همه ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. ما هم هر وقت دیدیم، اوضاع بی ریخت است، به سوی خدا فرار کنیم. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» هر کجا متوحش شدید، راه فرار به سوی خداست.

13 سال و 3 ماه و 4 روز و 7 ساعت و 4 دقيقه قبل