Hassan
پشت سرم حرف بود… حدیث شد.. می ترسم آیه شود ! سوره اش کنند به جعل ! بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل…!!!
Hassan
اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
Hassan
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
Hassan
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
Hassan
لحظه هایے هست كه دلت مے خواهد آرام بنشینے و تكیه كنے بر چیزے بر جایے نه بر كسے كه مدتهاست از تكیه كردن بر آدمها پرهیز كرده اے مے هراسے از اینكه در اوج آرامش یكے پشتت را خالے كند و روے هوا معلق بمانے لحظه هایے هست كه نمے توانے حتے بر باد هم تكیه كنے شاید تند بوزد و از جا به درت كند شاید آرام بوزد و شاید وزیدن را متوقف كند آموخته اے كه تكیه كردن را فراموش كنے آموخته اے كه محكم بایستے راسخ قاطع آنقدر كه اگر بادے ، گردبادے بوزد تو هیچ نفهمے و تنها بایستے ! تنهاے تن ها
Hassan
بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و... بی هیج نشانی از دلت می گریزند تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی چه قدر بی رحمند رویاهـا