Alireza
این سایه من بود که می گفت با تو- من نمی گویم که با من باش- و ایمن باش- با من ایمن از نگاه چشم شور و شوخ دشمن باش- گفتی که بود؟- این سایه من بود- این سایه من بود که نومید می گردید- در کوچه باغ خاطرات خویش -
Alireza
وصل تو کجا و من مهجور کجا... دردانه کجا حوصله مور کجا ...هر چند ز سوختن ندارم باکی ...پروانه کجا و آتش طور کجا
Alireza
در ما روز آغاز شد . - محراب مر خواند و به ستایش ایستادم - زمین پر از دوستی است و کشتزاران - شاداب باران برکت - دیشب درختان زیباترین شعرشان را - سرودند
Alireza
فنای من هستی دوباره ست - و زندگی من دوپاره ست : - آن دم که آمدم و نبودم - و آنگاه که می روم و هستم . - پس من در تو زاده می شوم - ای هسته ی هستی. - و تو را چون غباری ، می تکانم - ای نیسته ی نیستی . - وقتست که خاک ، هسته را برباید و ابر پلک بگشاید .
Alireza
پرنده - چندان به اوج رفت که پنداشت - در چاه آسمان - پرواز می کند . - پرنده - در نی نی دو چشم عقابی - نخجیر شد - خواب - پرنده : - قله ی پرواز - در پنجه های مرگ - تعبیر شد
Alireza
بعضي از نگاه ها، صداي قشنگي دارند...