Alireza
با باد، دلم گفت که بادا بادا/ با یار بگو و هر چه بادا بادا /کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا/ شب با غم و رنج روز بادا بادا
Alireza
آمد سحری ندا ز میخانه ما /کای رند خراباتی دیوانه ما/ برخیز که برکنیم پیمانه ز می /ز آن پیش که پر کنند پیمانه ما
Alireza
از چرخ به هر گونه همیدار امید/وز گردش روزگار میلرز چو بید/ گفتی که پس از سیاه رنگی نبود/پس موی سیاه من چرا گشت سفید
Alireza
این گل ز بر همنفسی میآید/ شادی به دلم از او بسی میآید/ پیوسته از آن روی کنم همدمیاش /کز رنگ ویام بوی کسی میآید
Alireza
لب باز مگیر یک زمان از لب جام/ تا بستانی کام جهان از لب جام/ در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است/ این از لب یار خواه و آن از لب جام
Alireza
با می به کنار جوی میباید بود /وز غصه کنارهجوی میباید بود /این مدت عمر ما چو گل ده روز است /خندان لب و تازهروی میباید بود
Alireza
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت/ نی حال دل سوخته دل بتوان گفت/ غم در دل تنگ من از آن است که نیست /یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
Alireza
بر گیر شراب طربانگیز و بیا/ پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا /مشنو سخن خصم که بنشین و مرو /بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا