Alireza
کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی…شب خوش.....
Alireza
رفته ام از ياد... گفته ام با باد... رمز زيستن را ...راز بودن را ...
Alireza
من پا به پای موکب خورشید - یک روز تا غروب سفر کردم - دنیا چه کوچک است - وین راه شرق و غرب چه کوتاه - تنها دو روز راه میان زمین و ماه - اما من و تو دور - آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز - ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه - آه
Alireza
درختی خشک را مانم به صحرا - که عمری سر کند تنهای تنها - نه بارانی که آرد برگ و باری - نه برقی تا بسوزد هستیش را
Alireza
به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود،
Alireza
بهار آمد از کوه انبوه ...شکفتن شد آغاز ...دریغا که من چو زمستان سردی... به پایان رسیدم
Alireza
نفرینتان به جان من... او را رها کنید... نفرین اگر به دامن او گیرد... نرسم خدا نکرده بمیرد... از ما دوتن به یکی اکتفا کنید... او را رها کنید
Alireza
راه نبود ، جز آنچه در پیش است... جستجو کن هر آنچه در خویش است
Alireza
ستاره ای تو را خواهد چید... مانند گل نسترن ...شاید شعر ...گره ای از تو بازگشاید
Alireza
رفته ام از یاد... گفته ام با باد... رمز زیستن را... راز بودن را
Alireza
نور چشم من!... نگاه کن... بر خلاف میل آسمان که ابری است... در افق... ستارگان دمیده اند.
Alireza
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی /پیداست نگارا که بلند است جنابت
Alireza
«گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید» وقتی این مصراع میخونم پیش خودم میگم تو دیگه چرا حافظ...مگه تو هم از این مشکلات داشتی.....
Alireza
از يک جايي به بعدآدمها
تاوان دوري ارزوهايشان را از نزديکي شما ميگيرند .
Alireza
حال هرگاه مرا می بینی یاد آن روز پر ازخاطره کن ... آن کلافی که ز بی مهری غفلت بگسست ... به خیالی گره کن .