Alireza
می خور که ظریفان جهان را دردی/ برگرد بناگوش ز می بینی خو/ی تا کی گویی توبه شکستم هی هی /صد توبه شکستم به که یک کوزهٔ می
Alireza
گفتی که چو راه آشنایی گیری/ اندر دل و جان من روایی گیری/ کی دانستم که بیوفایی گیری/ در خشم شوی کم سنایی گیری
Alireza
ای عقل اگر چند شریفی دون شو/ وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو/ در پردهٔ آن نگار دیگرگون شو/ با دیده درآی و بی زبان بیرون شو
Alireza
بد کمتر ازین کن ای بت سیمینتن /کایزد به بدت باز دهد پاداشن/ یکباره مکن همه بدیها با من /لختی بنه ای دوست برای دشمن
Alireza
رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید/ منکِر نشویدش/ کافر بود آن کس که به انکار برآمد/ از دوزخیان شد
Alireza
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت/ هرقرن که دیدی /تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد /دارای جهان شد
Alireza
حقا که هم او بود اندر ید بیضا/ می کرد شبانی /در چوب شد و بر صفت مار برآمد/ زان فخرِ کیان شد
Alireza
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق/ خود رفت به کشتی/ گه گشت خلیل و به دل نار برآمد/ آتش گل از آن شد
Alireza
یک شب غم هجران تو ای جان جهان/ با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان/ موسوم همه جان شد آن راز جهان/ با هشت زبان راز نماند پنهان
Alireza
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم/ باری به غمت به گرد عالم فاشیم/ چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم /سودای تو میپزیم و خوش میباشیم
Alireza
هر چند بسوختی به هر باب مرا/ چون میندهد آب تو پایاب مرا/ زین بیش مکن به خیره در تاب مرا/ دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
Alireza
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد/ صد نامه فرستادم و آن شاه سواران/ پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد.............سلام به همه دوستان
Alireza
عمری است که تیر زهر را آماجم/ بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم/ یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم /چندان که خدا غنی است، من محتاجم
Alireza
گفتیم: مگر که اولیاییم، نهایم/ یا صوفی صفهٔ صفاییم، نهایم/ آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان/ القصه، چنانکه مینماییم، نهایم
Alireza
آن حرف که از دلت غمی بگشاید/ در صحبت دل شکستگان میباید/ هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت/ جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید