دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

با نگاه خورشید که به جانم تابید باز من همسفر ابر شدم ... به صف فاصله ها پیوستم ... رانده با جبر شدم ...

Alireza
Alireza

کم کمک رنگ نشاط از گل روی تو پرید ... دست هایت لرزید ... من به تو خیره شدم ... تو نگاهت پیچید ... از کنارم رفتی ... دل من می نالید ... منتظر ماند به راهت چشمم روح من می پوسید ... ..... عاقبت از غم تو آب شدم ... شب که از راه رسید اشک مهتاب شدم .

Alireza
Alireza

بینی ام رنگ گرفت از خورشید آن زمانی که به من ... عارضت می خندید ... وه عجب حسی داشت !

Alireza
Alireza

تن من گرم به ایثار تن خوب تو شد ... بسرم تاج کلاه پشمین گردنم تافته با شال تو شد ...

Alireza
Alireza

خنده ام زنده از آن غنچه لبهای تو بود و دو چشمان سیاهم در برف ... خیره بر سرخی رخسار تو بود ...

Alireza
Alireza

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است...و هیچ چیز،... نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، ...نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست... نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند... و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد... شنیده خواهد شد...

Alireza
Alireza

داشتم دیونگی رو مرتکب می شدم اما تو نذاشتی........

Alireza
Alireza

نامه هايم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شايد بتواني تنهايي ات را ببيني . . .

Alireza
Alireza

ياد آن روزي که ياري داشتيم... اين چنين خوار نبوديم ، اعتباري داشتيم... اي که ما را در زمستان ديده اي با پشت خم ...اين زمستان را نبين ، ما هم بهاري داشتيم .

Alireza
Alireza

راستی وقتی گفتم...هرقدر رفاقت بکنم مي ارزي / اظهار صداقت بکنم مي ارزي... من برایت پشیزی می ارزیدم...

Alireza
Alireza

درد ، مرا انتخاب کرد من ، تو را تو ، رفتن را آسوده برو ! دلواپس نباش من و درد و يادت تا ابد با هم هستيم

Alireza
Alireza

تو آنقدر نخواستي که هيچ چيز از من نديدي ! من آنقدر خواستمت که نخواستنت را نديدم !

Alireza
Alireza

نقاش نبودم ، ولي دلم برايت پر مي کشید !...اما تو برای پر کشیدنم کبریت کشیدی...

Alireza
Alireza

گفتم تو صبح باش ! من تمام شب هاي تاريخ را تاب مي آورم !..اما چه کنم که تو غروب شدی...

Alireza
Alireza

سنگ هايـي کـــه من از يادِ تو بر دل ميــــزدم خانه اي ميشد اگر خانه بنا ميکردم . . .