Alireza
با نگاه خورشید که به جانم تابید باز من همسفر ابر شدم ... به صف فاصله ها پیوستم ... رانده با جبر شدم ...
Alireza
کم کمک رنگ نشاط از گل روی تو پرید ... دست هایت لرزید ... من به تو خیره شدم ... تو نگاهت پیچید ... از کنارم رفتی ... دل من می نالید ... منتظر ماند به راهت چشمم روح من می پوسید ... ..... عاقبت از غم تو آب شدم ... شب که از راه رسید اشک مهتاب شدم .
Alireza
بینی ام رنگ گرفت از خورشید آن زمانی که به من ... عارضت می خندید ... وه عجب حسی داشت !
Alireza
تن من گرم به ایثار تن خوب تو شد ... بسرم تاج کلاه پشمین گردنم تافته با شال تو شد ...
Alireza
خنده ام زنده از آن غنچه لبهای تو بود
و دو چشمان سیاهم در برف ...
خیره بر سرخی رخسار تو بود ...
Alireza
دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است...و هیچ چیز،... نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، ...نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست... نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند... و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد... شنیده خواهد شد...
Alireza
داشتم دیونگی رو مرتکب می شدم اما تو نذاشتی........
Alireza
نامه هايم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شايد بتواني تنهايي ات را ببيني . . .
Alireza
ياد آن روزي که ياري داشتيم... اين چنين خوار نبوديم ، اعتباري داشتيم... اي که ما را در زمستان ديده اي با پشت خم ...اين زمستان را نبين ، ما هم بهاري داشتيم .
Alireza
راستی وقتی گفتم...هرقدر رفاقت بکنم مي ارزي / اظهار صداقت بکنم مي ارزي... من برایت پشیزی می ارزیدم...
Alireza
درد ، مرا انتخاب کرد من ، تو را تو ، رفتن را آسوده برو ! دلواپس نباش من و درد و يادت تا ابد با هم هستيم
Alireza
تو آنقدر نخواستي که هيچ چيز از من نديدي ! من آنقدر خواستمت که نخواستنت را نديدم !
Alireza
نقاش نبودم ، ولي دلم برايت پر مي کشید !...اما تو برای پر کشیدنم کبریت کشیدی...
Alireza
گفتم تو صبح باش ! من تمام شب هاي تاريخ را تاب مي آورم !..اما چه کنم که تو غروب شدی...
Alireza
سنگ هايـي کـــه من از يادِ تو بر دل ميــــزدم خانه اي ميشد اگر خانه بنا ميکردم . . .