Alireza
رندان گاهی ملک جهان میبازند/ گاهی به نگاهی، دل و جان میبازند/ این طور قمار، نه چند است و نه چون/ هر طور برآید، آنچنان میبازند
Alireza
در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند/ دردست بجز ناله و آهی بنماند/ تا خرمن عمر بود، در خواب بدم/ بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
Alireza
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست. وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست .حال متکلم از کلامش پیداست. از کوزه همان برون تراود که در اوست
Alireza
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست/ تسبیح به گردن و صراحی در دست /گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت/ از میکده هم به سوی حق راهی هست
Alireza
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست/ آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست /غارت زدهام دید و خجل گشت، دمی/ با من ز پی رفع خجالت بنشست
Alireza
ساکن گوشهٔ جهان ز جهان/ همچو من نیست هیچ تنهایی/ ای عجب گرچه ماندهام تنها /ماندهام در میان غوغایی/ رهزن من بسی شدند که من/ راه گم کردهام به صحرایی /کارم اکنون ز دست من بگذشت/ که در افتادهام به دریایی
Alireza
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد/ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
Alireza
دو کس را مي نشايد سخت گوئي/ که چون آتش شوند از تند خوئي/ يکي صاحب کله شاهي جهانبان/ که آفاقش بود در زير فرمان /يکي ديگر بتي شيرين شمايل /که دلها در هواي اوست مايل
Alireza
در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل /بربست مشاطهوار پیرایهٔ گل/ از سایه به خورشید اگرت هست امان /خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل
Alireza
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست/ تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست/ زان روی که از شعاع نور رخ تو/ خورشید منیر و ماه تابنده شدهست
Alireza
ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو/ رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو /گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو/ مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو
Alireza
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد /هم بیتو چراغ عالم افروز مباد/ با وصل تو کس چو من بد آموز مباد/ روزی که ترا نبینم آن روز مباد
Alireza
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم/ زان پیش که از زمانه تابی بخوریم /کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی /چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
Alireza
یک چند به کودکی باستاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم/ پایان سخن شنو که ما را چه رسید/ از خاک در آمدیم و بر باد شدیم