Alireza
توی روز روزگار من ...بی تو روزای شادی نیست...تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...
Alireza
می لرزه دلم اما... باز هم به تو میخندم ...از وحشت این روزا چشمم را نمی بندم...
Alireza
نسلی هستیم که هرگز در آینده نخواهیم گفت : جوانی کجایی که یادت بخیر . . هیچ یادِ خیری نداریم . . !
Alireza
آهای مترسک ! برای که آغوش گشوده ای ؟ این آدمیان با خود نیز بیگانه اند . . .
Alireza
سالهاست جوانيم در پياده رو هاي شلوغ بي كسي دست فروشي ميكند . . شانه هايش را خوب ميبرند ، اما هق هق هايش را نه . . .!
Alireza
در خود به جُستجويي پيگير... همت نهادهام ...در خود به کاوشام... در خود... ستمگرانه... من چاه ميکَنَم... من نقب ميزنم... من حفر ميکُنَم.
Alireza
سنگ براي سنگر، آهن براي شمشير، جوهر براي عشق...
Alireza
قاطع و بُرّنده ...تو آن شکوهپاره پاسخي،.. به هنگامي که... اينان همه نيستند... جز سؤالي... خالي...به بلاهت.
Alireza
مطلب از اين قرار است: چيزي فسرده است و نميسوزد ...امسال در سينه در تنم!
Alireza
اين ...فصلِ ديگريست... که سرمايش... از درون...درکِ صريحِ زيبايي را...پيچيده ميکند.