Alireza
ای گل که موج خندهات از سرگذشته است /آماده باش گریهٔ تلخ گلاب را
Alireza
گر آمدنم ز من بدی نامدمی/ ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی/ به زان نبدی که اندرین دهر خراب/ نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
Alireza
تا هشیاری به طعم مستی نرسی/ تا تن ندهی به جان پرستی نرسی/ تا در ره عشق دوست چون آتش و آب/ از خود نشوی نیست به هستی نرسی
Alireza
در هر خم زلف مشکبیزی داری/ در هر سر غمزه رستخیزی داری /رو گر چه ز عاشقان گریزی داری/ روزی داری از آنکه ریزی داری
Alireza
اندر ره عشق دلبران صادق کو/ عذر است همه زاویهها وامق کو /یک شهر همه طبیب شد حاذق کو /گیتی همه نطقست یکی ناطق کو ..........iدوستان شب خوش.......هر چند ..............
Alireza
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی/ روشنگر عالم /از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد /تا دیده عیان شد
Alireza
در بند بلای آن بت کش بودن/ صد بار بتر زان که در آتش بودن/ اکنون که فریضهست بلاکش بودن /خوش باید بود وقت ناخوش بودن
Alireza
گفتم که مگر دل ز تو برداشتهایم /معلوم شد ای صنم که پنداشتهایم/ امروز که بی روی تو بگذاشتهایم/ دل را به بهانهها فرو داشتهایم
Alireza
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم /خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم/ بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم /شایستهٔ تو نیم، چه تدبیر کنم
Alireza
بی روی تو، خونابه فشاند چشمم /کاری بجز از گریه، نداند چشمم/ میترسم از آنکه حسرت دیدارت /در دیده بماند و نماند چشمم
Alireza
هر چند که رند کوچه و بازاریم/ ای خواجه مپندار که بیمقداریم /سری که به آصف سلیمان دادند/ داریم، ولی به هرکسی نسپاریم
Alireza
شیرین سخنی که از لبش جان میریخت/ کفرش ز سر زلف پریشان میریخت/ گر شیخ به کفر زلف او پی بردی /خاک سیهی بر سر ایمان میریخت
Alireza
خیلی وقتها واقعیت مثلِ روز جلوی چشاته ولی تو باز چشاتو میبندی تا فکر کنی اون چیزی که تو تصوراتته واقعیه ...
Alireza
عشق رخ یار بر من زار مگیر/ بر خسته دلان رند خمار مگیر/ صوفی چو تو رسم رهروان میدانی/ بر مردم رند نکته بسیار مگیر
Alireza
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت/ وز بستر عافیت برون خواهم خفت/ باور نکنی خیال خود را بفرست/ تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت