Alireza
بگذار هرچه از دست می رود ، برود! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد ، هرچه باشد حتی زندگی....
Alireza
باز پلک کوچه بالا می رود - - چشمه ای از کوچه ی ما می رود - - گفتمش آخر کجا ؟ خندید و گفت: - - « می روم آنجا که دریا می رود »
Alireza
می خواستم بمانم "رفتم" می خواستم بروم "ماندم" نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم "من بودم" که نبودم…
Alireza
سپس کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد. یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
Alireza
لازم است گاهی عیسی باشی ایوب باشی و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ... آیا ارزشش را داشت؟
Alireza
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست. باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند. باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
Alireza
زمان در کار من افسونگری کرد - نپنداری که با من یاوری کرد - در اول آتشم زد از جدایی - در آخر موی من خاکستری کرد
Alireza
پای همت را فروبستیم با دلبستگی ها - شد نصیب ما از این دلبستگی ها خستگی ها - دست ما با هم اگر پیوند گیرد گل برآرد - قطره را - دریا توانی کرد با پیوستگی ها
Alireza
هى کافه چى !!! میزهایت را تک نفره کن ...نمى بینى؟! همه تنهاییم
Alireza
گر زری و گر سیم زراندودی، باش... گر بحری و گر نهری و گر رودی باش... در این قفس شوم، چه طاووس چه بوم ...چون ره ابدی ست،هر کجا بودی، باش
Alireza
شور شباهنگان،.. شب مهتاب... غوغای غوکان ...برکه نزدیک... ناگاه ماری تشنه، لکی ابر ...کوپایه سنگی ساکت و تاریک
Alireza
رفتی تو و بی تو ذوق می نوشی نیست - کاریم به جز سکوت و خاموشی نیست - دانی تو و عالمی سراسر دانند - گر از تو خموشم از فراموشی نیست
Alireza
حسرت نبرم به خواب آن مرداب - کآرام درون دشت شب خفته ست - دریایم و نیست باکم ازطوفان - دریا همه عمر خوابش آشفته ست