Alireza
گشتم ز غم فراق دیبا دوزی/ چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی /باشد که مرا به قول نیک آموزی/ چون سوزن خود به دست گیرد روزی
Alireza
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری/ دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری/ زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری/ هم پرده دریدهای و هم پرده دری
Alireza
از آمدنم نبود گردون را سود/ وز رفتن من جلال و جاهش نفزود/ وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود /کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
Alireza
سلامی چو بوی خوش آشنایی /بدان مردم دیده روشنایی /درودی چو نور دل پارسایان /بدان شمع خلوتگه پارسایی/ نمیبینم از همدمان هیچ بر جای/ دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
Alireza
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد/ چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد/ گر چشمه زمزمی و گر آب حیات/ آخر به دل خاک فرو خواهی شد
Alireza
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر/ پر باده لعل کن بلورین ساغر /کاین یکدم عاریت در این گنج فنا/ بسیار بجوئی و نیابی دیگر
Alireza
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی /وز هفت و چهار دایم اندر تفتی/ می خور که هزار بار بیشت گفتم/ باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی /////جواب معمای بیت اول کسی میدونه............
Alireza
گویند بهشت و حور و کوثر باشد/ جوی می و شیر و شهد و شکر باشد/ پر کن قدح باده و بر دستم نه/ نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
Alireza
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی / تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی .
Alireza
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره نزن جامه مدر هیچ مگو/ گفتمای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو