Alireza
غمی سنگین به چشم باغبان بود - که گل هایش به یغمای خزان بود - ز غم جان داد و یاران گریه سر کرد - صدای گریه اش در ناودان بود
Alireza
دمی فکر رهایی را نکردم...خیال آشنایی را نکردم ...جدایی را گمان کردم ولیکن ... گمان این جدایی را نکردم... شب خوش...
Alireza
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
Alireza
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛ ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
Alireza
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی، ببینی كه ورای باورهایت چیست؟ ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
Alireza
پدرم می گفت تصمیم نگیر! و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
Alireza
گاه رسیده ای و نمی دانی و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است که گاهی هیچ روی نمی دهد و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
Alireza
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ...
Alireza
هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم... همچو نقاشان ز هر نقشی نگاری ساختم... در خزان سر زد ز طبعم واژه های رنگ رنگ ...واژه ها گل کرد و از گل بهاری ساختم
Alireza
نه زورقی و نه سیلی،نه سایهٔ ابری ...تهی ست آینه مرداب انزوای مرا... خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر... شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا
Alireza
با من سخن تو در میان آوردند - گلبرگ بهار در خزان آوردند - خاموش ترین سکوت صحراها را - با نام تو باز در فغان آوردند
Alireza
شب امد و گرد روز پرگار گرفت - بر صبح و سپیده راه دیدار گرفت - چندان که درون سینه و دفتر ماند - آواز و سرود و شعر زنگار گرفت
Alireza
آسمان را بارها - با ابرهای تیره تر از این - دیده ام - اما بگو - ای برگ - در افق این ابر شبگیران - کاین چنین دلگیر و - بارانی ست - پاره اندوه کدامین یار زندانی ست ؟
Alireza
ديــر بـــاريدى بـــاران... ديـــر..! من مدتـــ هاستــ در حجــم نبــودن کسى خشکيـــده ام ...!