Alireza
درطراوت آسمانی همین جا متولد می شویم - درآواز لطیف خاکی همین جا نشو نما می کنیم - درترانه های سبز الفت همین جا بزرگ می شویم - چند گاهی خود را دراندوه ناچار غربتی ناخواسته می بینیم - در زندان دلتنگی وسیع همانجا می مانیم
Alireza
. تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت...خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت ...شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن ...نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت
Alireza
با بادها همیشه حکایت هاست - از بادها همیشه خیالی غریب با دل دریاییان گلاویز است - و کار بادها همیشه - آشوب یادهاست
Alireza
او یک نگاه داشت - به صد چشم می نهاد - او یک ترانه داشت - به صد گوش می سرود - من صد ترانه خواندم و - نشنود هیچکس - من صد نگاه داشتم و - دیده ای نبود
Alireza
دل هم برای خود دلایلی دارد - آقای پاسکال دمت گرم - دیگر بشر نی متفکر نیست - دور افکنید - منطق بیهوده را - منطق ، - استقرا ، علیت ، تجربه - این ها کلید درک جهان نیستند