Alireza
کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی - نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا - فرو پیچد و برد - تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است - موج تو اقلیم مرا گرفت - ترا یافتم اسمان ها را پی بردم
Alireza
کنار مشتی خاک - در دوردست خودم تنها نشسته ام - نوسان خاک ها شد - و خاک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت - شبیه هیچ شده ای - چهره ات را به سردی - خاک بسپار - اوج خودم را گم کرده ام - می ترسم
Alireza
خوابم یا بیدارم /تو با منی با من /نزدیک تر از پیرهن /باور کنم یا نه ، هرم نفس هاتو/ ایثار تن سوز /نجیب دستاتو/ خوابم یا بیدارم ؟
Alireza
شب از مسیر هر شبه اش با شتاب رفت... تا ، زان پیشتر که خون سیاهش... بر آستان صبح بریزد.... از جوی ماهتاب... یک جرعه ی زلال بنوشد
Alireza
تب دستهای تو از جنس آتیشه... که حتی زیر بارون شعله ور میشه...دارم به آتیش تو ملتهب میشم...دارم دیونگی رو مرتکب میشم...
Alireza
آه...! در راه عشق خانه ویران، کسی که می گردد، در دل مردمان، سرایش باد.
Alireza
می تپد در سینه... دلِ مشتاقم سخت،... چون که در آینهٔ دیدهٔ دوست... طرحِ پروازِ کبوترها را... باز هم می بینم.
Alireza
با سنگ ریزه ای... در آب برکه دایره ای رسم می کنم... آنک بالای تپه، ...طرح سواری که پشت اوست ...بر آفتاب.
Alireza
ای کاش ...شریک لطافت چشمه بودم... وقتی کام تشنه آهویی را... به میهمانی می خواند... ای کاش ...ای کاش
Alireza
بر گردۀ کدام آواز بنشینم... از هیجان کدام قناری... که قدمی...واگر نه ..وجبی از سکوت جانگداز هماره ام... بگریزم ...
Alireza
دست خواهش را ...کاسۀ نیاز کدام شبنم کنم ...تا آرامش یک صبح شادمان را... به طراوت نداشته پوست چروکیده ام... پیوند زنم...
Alireza
سر به زانوی کدام لاله بگذارم؟... در تنهایی کدام چمن؟... که به همدردی چشمان خونبارم... التیام پروانه های نیم سوخته را... از گیاهان دارویی مهرافزا... آموخته باشد...
Alireza
چون در کف روزگار گشتیم زبون/ چون ساغر عشق و آرزو گشت نگون /جاسوس خرد دگر چه جوید از ما/ گوید کزین شهر کشد رخت برون
Alireza
از جرم عشق گر پیش کسم راه نیست ، یا رب تو آگهی که محبت گناه نیست ...
Alireza
جای خالیش را با چشمهایت آب بده تا در کنارت سبز شود...