Alireza
عمر من افسوس درازی گرفت - روح مرا سخت به بازی گرفت - جان من از وصل حقیقت گریخت - وقت مرا عشق مجازی گرفت - اشک من از خون دلم رنگ - یافت - خامه ی من نامه طرازی گرفت
Alireza
غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو - ز بیم شام تنهایی به غم پرداختم بی تو - به زیر ران ما اسب جوانی بود و شادی ها - رمیدی از من و تنهای - تنها تاختم بی تو
Alireza
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته - نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته - تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی - که از قبیله ی من ، - یه آسمون جدایی
Alireza
تنها در بی چراغی شبها می رفتم - دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود - همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود - مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد - لحظه ام از طنین - ریزش پیوندها پر بود - تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
Alireza
غروب مژده بیداری سحر دارد - غروب از نفس صبحدم خبر دارد - مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن - مرا به روشنی آفتاب مهمان کن...صبحتون بخیر...
Alireza
اینجا دو جسم سرد - همچون دو خط ممتد آهن - بر جای مانده اند - بر بستر سکوت - بر بستر سکوت - تا ایستگاه مشترک حس - تا بعد بی نهایت مفروض - باید ادامه داد - باید ادامه داد ؟
Alireza
از در درآ درآ که دلم بی قرار توست - گلزار من شکفته ی ابر بهار توست - ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم - بیدار چشم شب همه در انتظار توست...سلام...
Alireza
رد پای کسی را که آرامشم را از من گرفته بود دنبال کردم ... به خودم رسیدم..!! شب خوش...
Alireza
ساغر شکسته است - با آن سبو بگو - آهسته لب بنهد - بر لب بلور
Alireza
وقتی که بردندش - او چشم بند نخواست - مثل همان وقت - که دشنه را - در دست ها - و آستین خود نمی خواست - وقتی که بردندش - لبخند می زد - لبخند می - زد - مثل مسیح آه - به - کودک بیمار
Alireza
امروز - وقتی باران - موسیقی خود را - به پایان برد - درون ناودان حیاط - من - چنان لبریز شدم - که روحم - رنگین کمان بست - میان خلوت اتاق...شب خوش...
Alireza
نگاه کن که غم درون دیده ام - چگونه قطره قطره آب می شود - چگونه - سایه سیاه سرکشم - اسیر دست آفتاب می شود - نگاه کن - تمام هستیم خراب می شود - شراره ای مرا به کام می کشد - مرا به اوج می برد - مرا به دام میکشد - نگاه کن