Alireza
مردی عاشق - پنجره اش روبروی چشمان سبز باغ سکوت خنک صبح - گویا در نشئه ی رنگین کمان حقیقت تنها ئی ست - درختان انبوه خیال در بادی ملایم شناکنان - او چشمانش را به روی پنجره حقیقت سبز نور بسته - ولی نمی تواندآفتاب را کتمان کند
Alireza
پشت این خانه حکایت جاریست - نیست بی رهگذری ، کوچه خمار - هرزه مستی است برون رفته ز خویش - می کشاند تن خود بر دیوار - آنچنانست که گویی بر دوش - سایه اش می برد او را هر سو
Alireza
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد - صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد - سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم - دمی به بالش دامان تو غنوده نشد