دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

، بودن و نبودن ... فرق نمیکنه کی باشه کی نباشه... در هر صورت یکی و یکی ...

Alireza
Alireza

یادم نمیاد... کدام بود... و ... خوابیدم ... که این چنین ... هر شب از ...

Alireza
Alireza

ترنم صبح است - نه دلنشين ولي قابل تحمل - در اطاق دفينه که زندگي آزمايشگاه موج بر مي دارد - نشسته ايم - همه چيزهائي که دوروبرمان زندگي مي کنند - بي روحند - مسير تماشا همواره اندوهگين سپري مي گردد ...صبح بخیر...

Alireza
Alireza

نگفتم دور نریزید - هر چیزی که یک روز بدرد نمی خورد - ممکن است روزی دیگر بدرد بخورد - می بینید کلاغ آشیانه اش را خراب نمی کند - می داند با چه زحمتی آنرا ساخته است

Alireza
Alireza

سکوت غوغا می کند - گوئی در بیابانی دور نشسته ایم - نه منظره ای - نه پرواز دلنشین شعف انگیز پرنده ای - باید به داستان سرد شن زار فرو رفت

Alireza
Alireza

دل آسمان غمگین است - دل من را می ماند از بی خوابی دیشب - مردی که با چتر از خیابان عبور کرد - ابری غمگین است - که از آسمان می بارد - دل باران با چشمان خمارم در نجواست - مردی که حصار می چیند - باران را سرودی می داند - در اندوه سیگارش بر لب

Alireza
Alireza

می توانی بود - فارغ از امواج درد بی شماری چشم - می توان رقصید با رویا تمام عمر - می توان بی درد خندان بود - در درون جنگل اندوه - من نه آنم کز برونم دیدنی باشم - یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود - لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت

Alireza
Alireza

گفتم که شبم با آغاز کنم... دیدم نه بهتر است که کنم... اما چه کنم با این که توست... جز که در دل همی کنم

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

با غنچه های صبح سفر آغاز می شود - وقتی ز کوچه ها ؛ دل من می کند عبور - بر سنگفرش راه - نبض بهار می تپد انگار پر سرود - دستان مهربان سحر خیزی ؛ هر پگاه - بر کوچه و خیابان - الماس آفتاب؛ نگین می زند ...صبحتون بخیر...

Alireza
Alireza

زورق بر آب می اندازند - با خوابهای طلائی - بی خبر از مرگی دوردست و نابهنگام - کسی اینجا در انتظار کسی ننشسته است - ای چشمان منتظر باران؛ دریا - آنسوی تر خواهیم رفت ؛ به کنه ژرفا - کسی اینجا یارای کسی نخواهد بود

Alireza
Alireza

با و صمیمانه آمد ... همه چیز را ریخت... را از سینه کَند و با خود برد... ها را و ها را... و را... همه جا را دار کرد و ...

Alireza
Alireza

شده ام ... در بین آدمها... هم شده ام .... در میان انبوه جمعیت ...

Alireza
Alireza

سفر گزید باز از این کوچه همنفسی - پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی- کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت- شبیه لاله به انبوه داغ عادت داشت - کسی که همنفس موجهای دریا بود - صداقت نفسش در نسیم پیدا بود

Alireza
Alireza

هر به از شب می گذرم... که می شود خود را به می زنم... ها را با یادت صبح می کنم... ها را تا شب میکشم...

Alireza
Alireza

چو شب ز راه رسد گوش کن به لحظه ی خفتن - بود سکوت شبانه زمان راز شنفتن - ز هر نسیم به گوشت رسد نوای گذشتن - ز هر جوانه ی گل بشنوی صدای شکفتن